دانلود pdf کتاب حوض سلطون

دانلود pdf کتاب حوض سلطون

روایت این کتاب از زبان زن فقیری است از اهالی تهران سال های ۱۳۴۲ که دست در به دری روزگار او را به لایه های مختلف اجتماع می کشاند.

بخشی از کتاب:
چادر را به سر کشیدم، حسین را بغل کردم و زدم به کوچه. افتخارسادات داشت انگور سوا می‏کرد. راه را باز کرد بروم تو. گفتم:
«نه شما بفرمائین. من حالا کار دارم.»
هر چه فکرش را کردم، خوبیت نداشت جلوی اون بگم. خود قنبر هم داشت چرتکه می‏انداخت. افتخار سادات که انگورشو سوا کرد، گذاشت توی کفه ترازو. قنبر هم سنگ یک کیلویی را گذاشت توی اون کفه و گفت:
«می‎شه پونزده‏زار.»
حسین دولا شد از روی پیشخون خرما ورداره، زدم روی دستش. توی دلم گفتم: حالا می‏خوای باز خدا و پیغمبرو به رخم بکشه. قنبر گفت:
«هان، باز چی می‏خوای؟»…

مشاهده محصول

(با کلیک روی دکمه به سایت فروشنده منتقل می شوید)

📥 مشاهده و دریافت فایل

🏷️ برچسب‌های مرتبط:

حوض سلطون